پس از پایان روزهای پرالتهاب و جنگ‌زده‌ی اسفندماه در اورژانس، نوبت به آخرین دوره‌ی بخش‌های ماژورم یعنی بخش کودکان رسیده بود. از همان اوایل فروردین احساس می‌کردم چندان برای این بخش آماده نیستم. اگرچه شرایط بحران و جنگ هنوز تمام نشده بود، اما دیگر به آن خو گرفته بودیم؛ و انگار به اتفاقی طبیعی در میان تمام وقایع غیرطبیعیِ زندگی‌مان تبدیل شده بود.

اورژانس اطفال از همان روزهای ابتدایی سال شلوغ بود و اغلب هیچ تخت خالی نداشتیم. والدین، کودکانشان را با نامه‌ی بستری می‌آوردند و ما مجبور بودیم – گاهاً با پرخاش‌ و دعوا – به آن‌ها بگوییم که ظرفیتی برای پذیرش نداریم.

از طرفی در بخش کودکان بیمارستان، دوره‌ی طرح دو نفر از فوق‌تخصصان کودکان به پایان رسیده بود و عملاً به‌جز یک فوق‌تخصص نفرولوژی و چند فوق‌تخصص نوزادان، و دو فوق تخصص موقت، هیئت‌علمیِ دیگری نداشتیم. این کمبود، مقدمه‌ای بود بر اینکه آموزش ما کارورزها متزلزل‌تر از بخش‌های قبل باشد. و همان داستان های همیشگی …

 

دوره‌ام با بخش نفرولوژی شروع شد؛ جایی که فرصت داشتم در کنار یکی از بهترین اساتیدم در دزفول، یعنی خانم دکتر فتاحی‌نژاد (فوق‌تخصص محترم نفرولوژی و کلیه‌ی کودکان) بیماران را ببینم و یاد بگیرم. صادقانه می‌توانم بگویم که در روزهای روتیشن نفرولوژی، شاد و رقصان در راندها حاضر می‌شدم.

از ما سؤال می‌پرسید، جواب می‌دادیم و بعد پاسخ های ما را اصلاح می‌کرد. شیوه‌ی کار ایشان مشخص و برنامه‌ریزی‌شده بود: از مادر به خوبی شرح حال می‌گرفت، بیمار را به‌دقت معاینه می‌کرد، تشخیص‌های افتراقی را به‌خوبی می‌چید، برنامه‌ی درمانی را هدفمند پیش می‌برد و ارتباطی آن طور که شایسته یک پزشک اطفال است با والدین برقرار می‌کرد.

هیچوقت ندیدم که عجله کند و در عین حال، وقت ما و بیماران را هم نمی‌گرفت. از همه مهم‌تر – چیزی که تا آخرین روزِ بخش اطفال همیشه آزارم می‌داد – از «تشخص گذاشتن بیش از حد» (Overdiagnosis) بسیار به‌دور بود و تقریباً هیچ اقدام بیهوده‌ای برای بیماران انجام نمی‌داد.

 

دیگربه این روال عادت کرده بودم که در خیلی از کشیک ها باید همه نوع تست ها و اقدامات را برای همه بیماران انجام بدهی. تازه با این حال باز هم بعضی وقت ها چیزی برای گیر دادن توسط اساتید پیدا می‌شد. از طرفی خود آنها هم چندان به چیزهایی که می‌گفتند معتقد نبودند و این که میدیم حرفی که میزنند با کاری که انجام می‌دهند چقدر تفاوت دارد برایم آزار دهنده بود.

بگذریم …

 

از دکتر فتاحی‌نژاد، علاوه بر کلاس درس و بالین بیماران، در خارج از محیط درمانی نیز بسیار یاد گرفتم. با توجه به اینکه ایشان ریاست وقت دانشکده‌ی پزشکی بودند، به‌راحتی دغدغه‌ها و مشکلاتم را با او در میان می‌گذاشتم و او به‌خوبی می‌فهمید که چه می‌گویم و مرا درک می‌کرد. همه‌ی این‌ها باعث شده بود که حضور در کنار او، برایم از لذت‌بخش‌ترین اتفاقات بخش اطفال باشد؛ حسی که در روتیشن‌های بعد دیگر تجربه‌اش نکردم. محبت‌ و شیوه‌ی بیمار دیدن او را بعدها که فارغ‌التحصیل بشوم، هیچ‌وقت فراموش نخواهم کرد …

 

پس از روتیشن نفرولوژی، بخش‌های جنرال، PICU، اورژانس، نوزادان و ایزوله را گذراندم. به دلیل نبودِ استاد، بسیاری از روتیشن‌های فوق‌تخصصی برگزار نشد و برای من هم به‌جز بخش نفرولوژی، تجربه‌ی چندان خوبی در مابقی بخش‌ها رقم نخورد. و عملاً چیزی جز انجام یک‌سری کارهای روتینِ و ناکارآمد، و راند با برخی پزشکان که در بیمار دیدن و مدیریت خود و دانشجویان و کادر ضعف‌های فاحش داشتند و به اوردیاگنوز، و اتلاف وقت و انرژیِ خودشان و بقیه متمایل بودند، دستاورد بیشتری برایم نداشت.

 

 

اواخر دوره، وقتی که در بخش نوزادان بودم برای بیدار شدن در ساعت ۵:۳۰ صبح دیگر نیازی به زنگ ساعت نداشتم. و این برنامه به روتین هر روزم تبدیل شده بود؛ و در نهایت بدون اینکه آموزش خاصی ببینم یا گفت‌وگوی اثربخشی با اساتید شکل بگیرد این روتیشن را نیز به اتمام رساندم. و در بخش های دیگر هم تقریباً همین سیستم پابرجا بود. در مقابل، بعضی از اتندینگ ها همیشه آماده بودند تا کوچک‌ترین کم‌کاری را با محول کردن بیشتر همان کارهای غیرضروری، به‌عنوان تنبیه جبران کنند.

 

 

اما در کنار این کاستی‌ها، فرصت آشنایی با استاد دیگری هم دست داد که بابت آن بسیار خوشحال بودم: جناب آقای دکتر مقدر، فوق‌تخصص خون و آنکولوژی کودکان.

با وجود زمان کوتاه آشنایی‌مان، از مدل ذهنی ایشان بسیار آموختم. حتی دو سه باری پیش آمد که در حد چند ساعت کنار هم بودیم و درباره‌ی مسائل غیرپزشکی صحبت کردیم. او نیز الگوی پرهیز از اضافه‌کاری را داشت و هیچ‌وقت ندیدم اقدام تشخیصی یا درمانی بیهوده و از روی روتینی انجام دهد. از طرفی، انسانی بسیار شریف و در عین حال خودمانی بود و از اینکه با اینترنی مثل من درباره‌ی بیماران هم‌صحبت شود ابایی نداشت؛ بلکه با دقت به استدلال‌هایی که برای بیماران می‌آوردم گوش می‌داد و اشکالاتم را شفاف و واضح توضیح می‌داد.

 

البته نمی‌توانم منکر این قضیه شوم که علاقه‌ام به دو رشته‌ی نفرولوژی و هماتولوژی هم بی‌تأثیر نبود و باعث می‌شد این دو استاد را بسیار بیشتر دوست داشته باشم و از این نظر خوش شانس بودم.

 

به‌جز این اساتید، تنها کسی که از حضورش در بخش اطفال خوشحال می‌شدم – کسی که در کشیک‌هایش با اشتیاق وارد بیمارستان می‌شدم و بدون خستگی آنجا را ترک می‌کردم – رزیدنت سال دوم کودکان، خانم دکتر صفری بود.

همراهی و هم‌صحبتی با ایشان در کشیک‌ها برایم طوری بود که نمی‌توانم آن زمان‌ها را جزو عمر بعضاً هدررفته‌ام در این بخش حساب کنم. فراتر از سواد و باتجربه بودن، مهم‌ترین چیزی که از او آموختم رفتار حرفه‌ای و مسئولیت‌پذیری بود.

می‌توانم بگویم مفاهیم و درون مایه کتاب‌هایی که طی این سال‌ها درباره‌ی عزت‌نفس، مدیریت و کارآمدی و مسئولیت پذیری خوانده بودم را می‌توانستم به‌طور عملی در ایشان ببینم. طی این سه ماه، هیچ‌وقت ندیدم که دیر بیاید یا زودتر از موعد برود؛ یا آنجایی که باید باشد، نباشد. این میزان از «به‌اندازه بودن» گاهاً برایم حیرت‌انگیز بود.

برخلاف بعضی از رزیدنت‌های بخش اطفال، که یا غایب بودند، یا از زیر کار درمی‌رفتند و مدام از مسائل شخصی شکایت می‌کردند، او مرز میان کار و زندگی شخصی را به خوبی حفظ می‌کرد. اما در عین حال، همان میزان از خودافشایی – و گاهی غیبت کردن! – را که برای ایجاد یک صمیمیتِ حرفه‌ای بین ما لازم بود، رعایت می‌کرد. تا جایی که من تازه در انتهای ماه دومِ اینترنی متوجه شدم ایشان یک دختر دبستانی دارند!

کشیک دادن با او به من فرصت داد تا یکی از مهم‌ترین معیارهای یادگیری را در بالاترین سطح تجربه کنم، یعنی:

نترسیدن از اشتباه کردن.

و همین برایم کافی بود.

 

 

با اتمام خرداد ۱۴۰۵، بخش اطفال با تمام خاطرات خوش و ناخوشش به پایان رسید.

بخشی که در آن – با وجود تمام خستگی‌ها، کم‌لطفی‌ها، شرایط بسیار عجیب سیاسی کشور و آینده‌ای که پیش‌بینی‌اش شاید غیرممکن باشد – سعی کردم بهتر از قبل باشم و تلاش کردم همان‌طور که از این ایام دستاوردی کسب کردم، اثری مثبت نیز از خود در این بخش به جا بگذارم.

نمی‌دانم چقدر موفق بوده‌ام؛

اما چیزی که از آن مطمئنم، این است که هیچ‌وقـت از این نوع تلاش کردن پشیمان نیستم.

و هر بار تلاش در این مسیر برایم هیجان انگیز تر از قبل است.

تا زمانی که به قول احمد شاملو، «با بدرودی این خانه را نیز ترک گویم»:

با درودی به خانه می‌آیی و
با بدرودی
خانه را ترک می‌گویی.

ای سازنده!
لحظه‌ی عمر من
به جز فاصله‌ی میان این درود و بدرود نیست…

احمد شاملو



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© محسن خاوری | بهار 1404