-
در باد روان شدم.چه شوری برای تماشا داشتم.اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمیدیدم گناهکار بودم.سهراب سپهری اولین روز هفته بود، شنبه.27ام دی ماه 1404. حدود دو هفته…
-
وارد اتاق شدم. روی اولین صندلی که دیدم نشستم. روبرویم اتندینگ زنان نشسته بود که از چهرهاش معلوم بود که تازه از خواب بیدار شده و کشان کشان تا اینجا…
-
بعد از سفر ها، دورهمی ها، دوستی ها و دیدن آدم های مختلف و بودن در جاهای متفاوت، حالا دیگر یاد گرفتهام که برای یک تجربهی خوشحال کننده، قرار نیست…
-
از روزهای مهر و آبان 1404 . وقتی که اینترن جراحی بیمارستان گنجویان دزفول بودم … سکانس اول آقای ۴۷ سالهای با سل فعال، هپاتیت و درد و تورم شکم…
-
وضعیتم در بخش جراحی طوری شده که هر کسی مرا آنجا میبیند، میگوید: «چقدر میخواهی کلاس بگذاری؟ بس نیست؟!» البته منظور از «کلاس گذاشتن»، آن کلاس گذاشتن نیست! منظور همان…
-
هر چه به انتهای دوران تحصیلم در پزشکی نزدیک میشوم، خیلی از عادت های قدیمیام هم دستخوش تغییراتی میشوند. و حالا بعد از گذشت سالها، احساس میکنم که چقدر همه…
-
اطراف ساعت نُه صبح بود و با نیواستاجر های بخش جراحی در اولین کشیک اینترنی جراحیام مشغول دیدن بیمار ها و انجام مشاوره ها شده بودم. از این بخش به…
-
گزارشی از آخرین روزهای مرداد ۱۴۰۴ آنقدر بیمار و اتفاق عجیب و غریب در این مدت دیدهام که دیگر به این باور رسیدهام هیچ چیزِ عجیب و غریبی در دنیا…
-
روزهایی که کشیکهای اول اینترنیام را پشت سر میگذاشتم، مدام درگیر این فکر بودم که چطور بین دانش پزشکی و عمل پلی بسازم و چطور دانشم را طوری به کار…
-
یکی از شوخیهایی که در ترمهای اول پزشکی با همکلاسیها یا در جمع دوستان و آشنایان تعریف میکردیم این بود که: «من فقط اومدم توی این رشته که به همراه…











