اسفندماه سال ۱۴۰۴ ماه متفاوتی برایم بود – شاید هم متفاوت ترین ماه برای همه ما – از اولین روزی که اینترنی‌ام را در تابستان 1404 شروع کردم، می‌دانستم که طبق برنامه‌ای ازپیش‌تعیین‌شده، باید در اسفند ماه، بخش طب اورژانس را بگذرانم.

و حالا که از چهار بخش اصلی کارورزی، یعنی بخش‌های داخلی، جراحی و زنان را گذرانده بودم، وقت آن رسیده بود که روزهایم را در آخرین ماه سال در بخش اورژانس سپری کنم.

طب اورژانس در بیمارستان گنجویان دزفول برای دانشجویان و اینترن‌های پزشکی متفاوت‌تر از هر بیمارستان دیگری است.

تعداد متخصصان طب اورژانس محدود و خبری هم از رزیدنت‌های آن نیست. و حالا در آخرین ماه سال حتی استاژرها هم در فرجهٔ آزمون پره‌انترنی بودند و فقط اینترن‌ها بودند که باید درکنار متخصصان طب ، مسئولیت گرداندن اورژانس را بر عهده می‌گرفتند.

اما این همهٔ داستان نبود. در اولین روز اسفند متوجه شدیم که تعداد اینترن‌ها از ۶ نفر به ۴ نفر کاهش پیدا کرده و بعدها در اواخر ماه، به ۳ نفر تقلیل یافتیم. و این یعنی باید یک روز در میان کشیک می‌دادیم.

تا اینکه اوضاع متفاوت تر هم شد و در 9مین روز اسفند وارد جنگ شدیم …

 

***

 

در ۲9 روز اسفندماه ۱۴۰۴، هجده کشیک در بخش اورژانس دادم.

مدیرگروه طب اورژانس در آن شرایط خاص، به دلایلی که هیچ‌وقت متوجه نشدیم و بر اساس هیچ قانون و منطقی هم درست نبود، به همان ۳ اینترن طب اورژانس ۲ کشیک اضافه هم داد. و نتیجه این شد که تعداد کشیک‌های ما از حد قانونی فراتر رفت و دیگر خبری هم از اعتراض نبود.

بدون شک، آن مدیر گروه جزو منفورترین پزشکانی بود که در بیمارستان دزفول دیدم و کاری که با ما در آن شرایط جنگی کرد، شاید هیچ‌وقت فراموشم نشود. اما دستاورد من از آن شرایط سخت چیزی بود که هیچوقت فراموش نخواهم کرد. حالا با قاطعیت می‌توانم بگویم که بعد از آن ۱۸ کشیک، من دیگر هیچ‌وقت آن آدم سابق نشدم.

بخش اورژانس و آن کشیک‌های سرسام‌آور، کلافه‌کننده و گاهی پیچیده‌ و پراسترس‌اش برایم تمرینی بود برای صبر کردن، مدیریت خود، فکر کردن در شرایط دشوار و تصمیم گیری، و کنترل احساساتی که گاهی به اوج خود می‌رسیدند.

در اواخر ماه که توانسته بودم نظر اساتید دیگرم (به‌جز آن مدیرگروه) را جلب کنم، گاهی پیش می‌آمد که مدیریت اورژانس را تمام‌وکمال به من می‌سپردند و گاهی پیش می‌آمد که می‌بایست آن اورژانس بزرگ را خودم -یک اینترن پزشکی ماه نهمی- برای چندین ساعت به‌تنهایی مدیریت کنم.

تجربهٔ آن روزهایم تجربه‌ای ارزشمند بود.

حالا دیگر مجبور بودم آنچه تا آن زمان دربارهٔ مدیریت، کنترل احساسات و مهارت‌های نرم خوانده بودم و به استاژرها و دانشجویان فیزیوپات یادگرفتن آنها زا تاکید کرده بودم، خودم اجرایی کنم. باید می‌توانستم اطلاعات لازم پزشکی را سریع در ذهنم بازیابی کنم، تجزیه‌وتحلیل کنم، آرامشم را حفظ کنم و در نهایت تصمیم درستی بگیرم.

در کنار رابطه‌ام با بیماران، باید می‌توانستم رابطه‌ام را با کادر درمان نیز تقویت کنم و اعتماد آن‌ها را به‌عنوان یک اینترن کم‌تجربه که تازه وارد بخش شده بود، جلب کنم. باید می‌توانستم با پرستاران و منشی اورژانس ارتباط برقرار کنم و به‌گونه‌ای پیش بروم و دستورات را برای آن‌ها بنویسم که علاوه بر اینکه احساس کنند کارم را بلدم، این پیام را مخابره کنم که آماده‌ام اشتباهاتم را به من گوشزد کنند تا از تجربه‌شان در اورژانس استفاده کنم و همزمان یاد بگیرم.

جملهٔ آخرم در پاراگراف بالا شاید یکی از سخت‌ترین کارها بود؛

همیشه می‌دیدم که حتی بهترین اینترن‌های بیمارستان چقدر در این زمینه مشکل داشتند و به چالش می‌خوردند. این همان خلأ قدرتی بود که در اینجا به اینترن‌ها واگذار می‌شد؛ اینکه آن‌ها مُهر طب اورژانس را در دست داشتند و می‌توانستند هر چیزی بنویسند و اُردر (Order) کنند و بقیه باید طبق دستورات آن‌ها پیش می‌رفتند، و از طرفی تازه‌کار و بی‌تجربه بودند.

به‌عنوان یک پزشک، و حتی قبل‌تر از آن به‌عنوان یک انسانِ در حال یادگیری، همیشه و در هر کشیکم این موضوع گوشهٔ ذهنم بود که همه‌چیز را بلد نیستم. قطعاً اشتباه می‌کنم. و قطعاً پرستاران یا حتی گاهی اوقات منشی‌ها، بیشتر از من می‌دانند و می‌توانند راهنمایی‌ام کنند.

پس در برابر این موضوعات گاردی نداشتم. در نهایت، برایم مهم این بود که به هر قیمتی یاد بگیرم. فهمیده بودم که اگر پذیرش یادگیری را داشته باشی، نه‌تنها در جایگاه پایین‌تری قرار نمی‌گیری، بلکه رشته‌ی ارتباطی و عاطفی‌ات با بقیه نیز محکم‌تر می‌شود و این قطعاً در نهایت به نفع من خواهد بود.

برای همین، امروز ابایی ندارم از اینکه بگویم گاهی در بیمارستان از پرستاران، منشی‌ها و حتی نیروهای خدماتی و بیماربرها، چیزهایی یاد گرفتم. و برای این آموزه‌ها همیشه ممنون و قدردان آن‌ها هستم. آن‌ها کار مرا راحت می‌کردند و به من چیزهایی یاد می‌دادند که در کتاب‌ها نخوانده بودم و بعید بود بعداً می‌توانستم بخوانم و یاد بگیرم.

 

***

 

در اسفند ۱۴۰۴، و در لابلای روز های جنگ و پر استرس آن زمان، در مرکز اورژانس دزفول، شانس این را داشتم که اینترنِ اساتیدی باشم که حضور در کنارشان برایم افتخار بود و از آن‌ها بسیار آموختم.

در بین آن هجده کشیک، سهم من تنها یک کشیک با استاد آقای دکتر علیزاده،

متخصص محترم طب اورژانس بود؛ اما همان یک کشیک، بهترین کشیکِ آن ماهِ من شد.

دکتر علیزاده را از زمانی که استاژر بودم می‌شناختم. مردی میان‌سال با ۳ فرزند که همیشه لبخند به لب داشت و هیچ‌وقت اخم کردنش را ندیدم. وقتی استاژر بودم، کنارش می‌نشستم و او با آرامش به سؤالات عجیب‌وغریب و بعضاً احمقانهٔ من جواب می‌داد. و وقتی که در آن بخش شلوغ و پرهیاهو، می‌پرسیدم «چطور باید به هایپرکالمی بیماری که با شکستگی دست مراجعه کرده، اپروچ (Approach) کرد؟» هیچوقت نمی‌گفت این سؤال‌ها یعنی چه، یا مگر کار من جواب دادن به این سؤال‌هاست؟

 

از دکتر علیزاده ۳ درس یاد گرفتم که تا قبل از آن، یا در استادی ندیده بودم و یا اگر هم می‌دیدم، بسیار کم‌رنگ‌تر از ایشان بود:

 

اولین مورد این بود که هیچ‌وقت ندیدم از گفتن «نمی‌دانم» بترسد.

اتفاقاً خیلی زیاد هم از آن استفاده می‌کرد. مثلاً می‌گفت: «نمی‌دانم چرا الان این نوزاد گریه می‌کند. تخصصش را ندارم، باید از متخصص آن بپرسید.» یا اینکه می‌گفت: «نمی‌دانم چرا از این دارو برای فلان بیماری هم استفاده می‌شود.» نمی‌گفت نباید استفاده شود یا من استفاده نمی‌کنم؛ بلکه می‌گفت اگر هم استفاده می‌شود، من دلیل آن را نمی‌دانم.

این «نمی‌دانم» گفتن‌های او، عیارِ «می‌دانم»هایش را خیلی بیشتر می‌کرد و ماحصلِ آن نمی‌دانم‌ها، اعتمادی بود که همهٔ به او پیدا کرده بودیم.

از طرفی، وقتی به‌عنوان یک دانشجوی پزشکی می‌دیدم که استادم چقدر راحت از کلمهٔ

«نمی‌دانم» استفاده می‌کند، بهتر می‌توانستم این حقیقت را بپذیرم که قرار نیست همه‌چیز را بلد باشم. حتی مهم‌تر از آن، یاد گرفتم قرار نیست صرفاً با دانستنِ بیشتر، پزشک بهتری باشم و بهتر طبابت کنم؛ و این درس بزرگی برای من بود.

 

دومین مورد، معلم بودن و مدل ذهنیِ رشد ایشان بود؛ چیزی که این سال‌ها کمتر در بین اساتیدم می‌دیدم.

حالا که این بخش را پشت‌سر گذاشتم، فکر می‌کنم مهم‌ترین مسئله برای یک استاد پزشکی، آن هم در بخش اورژانس، این بود که ترس از اشتباه کردن را از تا بیشترین حد امکان محدود کند. و دکتر علیزاده به‌خوبی هرچه‌تمام‌تر بلد بود که این کار را چگونه انجام دهد.

این کار به مهارتی نیاز داشت که هرکسی نمی‌توانست راحت به‌دست بیاورد و من آن را در اوج مسئولیت‌پذیری یک استاد می‌دیدم.

زمانی از محمدرضا شعبانعلی، معلم خوب و دوست‌داشتنی‌ام تعریفی از مدیریت و مسئولیت‌پذیری شنیدیم که هیچ‌وقت فراموشم نشد: «اولین شرط مدیریت برای هر مدیری‌این است که بداند اختیار تفویض می‌پذیرد، اما مسئولیت تفویض نمی‌پذیرد.»

با دیدن دکتر علیزاده، این نقل‌قول را برای ۱۲ ساعت در کشیک با او زندگی کردم. اینکه چطور اختیار انجام هر کاری را به من می‌سپرد، و حتی بعد از اشتباهاتم، از بار مسئولیتِ آن‌ها شانه خالی نمی‌کرد و بدون گفتن کلمه‌ای سرزنش‌آمیز، آنها را می‌پذیرفت.

و حتی گاهی یک گام جلوتر نیز می‌رفت و ناراحتیِ ناشی از اشتباهات را تسکین می‌داد، و از آن اشتباهات دفاع می‌کرد.

یک بار که در شلوغی‌های اورژانس، برای یک بیمار سنگ کلیه به‌جای سی‌تی‌اسکن شکم و لگن، اشتباهی سی‌تی‌اسکن قفسه سینه نوشته بودم. بعد از فهمیدن این اشتباه، بسیار ناراحت شدم. و وقتی او متوجه اشتباهم شد، نه‌تنها گفت که هیچ اشکالی ندارد و پیش می‌آید، بلکه اضافه کرد که خودش در زمان طبابتش چه اشتباهات جبران‌ناپذیر و بسیار بدتری انجام داده که این اشتباه من در مقابلش هسچ است و تأکید کرد که اشتباه و خطا، جزء اجتناب‌ناپذیری در پزشکی است و ما به مرور یاد می‌گیریم آن را کمتر کنیم.

 

و سومین موضوع، تواضع ایشان بود.

او برخلاف بسیاری از پزشکان دیگر، از اینکه کنار پرستاران، دانشجویان و پرسنل بنشیند و به دغدغه‌های آن‌ها گوش بدهد، احساس خجالت و پایین آمدن نمی‌کرد. وقتی او در اورژانس بود، به خوبی حس می‌شد که اورژانس بیشتر شبیه به یک پیکرهٔ منسجم و یک خانواده شبیه بود؛ چیزی شبیه به همان شعارهایی که همیشه می‌شنویم : اینکه «یک تیم مثل یک خانواده است».

***

در این ماه تعداد زیادی مجروح جنگی هم دیدم. از سربازان گرفته تا آدم های معمولی و کودکان. تعداد دسته دوم بیشتر بود. با اینکه همگی خیال می‌کردیم با تمام شدن هفته آخر اسفند این جنگ هم تمام میشود. جنگ تا این لحظه که این متن را می‌نویسم( یعنی شامگاه 14 فروردین 1405) ادامه پیدا کرده است.

از محنوس بودن اتفاقات اخیر و اوج ناراحتی که این روزها و زخم هایی که بر تن وطن آمده و کماکان ادامه دارد هر چه بنویسم کم است. با اینکه دوست دارم درباره آن بیشتر بنویسم اما توان نوشتن از آن را الان ندارم. با این حال همین روزها که – اینترن اطفال شده‌ام – گاهی اگر وقتِ خالی پیدا شود، از آن خواهم نوشت.

     



2 پاسخ به “از اسفندماه ۱۴۰۴ و شروع جنگ”

  1. سلاام محسن‌جان
    امیدوارم سلامت باشی
    ممنون که می‌نویسی و ممنون که از تجربیاتت برامون می‌گی. امیدوارم همیشه سرزنده، سلامت و پر انرژی برقرار باشی :))

  2. سلام! به‌نظر می‌آد اپیزودهای آخر فصل یک the pitt رو، با اسفندماه جنگ‌زده و کشیک‌هات زندگی کردی(و فرصت کار کردن با یک “دکتر رابی” هم داشتی:)) خسته نباشی و به امید روزهای بهتر!می‌خونیمت.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© محسن خاوری | بهار 1404