اردیبهشت 1405 در هفتمین کشیک بخش اطفال، همان‌طور که شب آرامی را پشت سر می‌گذاشتم، در اورژانس اطفال مشغول چک کردن ساعت و تاریخ کشیک بعدی‌ام بودم که زنگ CPR به صدا درآمد.

از جایم بلند شدم و وارد اتاق شدم. یک کودک ده‌ساله بود؛ درست نفس نمی‌کشید، ارتباط برقرار نمی‌کرد، و به تحریک دردناک پاسخ خوبی نمی‌داد.

از قرار معلوم پسربچه‌ی بازیگوشی بود که وسط بلواری پریده و خودرویی با سرعت با او برخورد کرده بود. پشت سرش را می‌دیدم که خون‌ریزی می‌کرد. متخصص طب اورژانس رسید بالای سرش، پروسه‌ی اینتوبیشن آغاز شد، کودک را اینتوبه کرد و بعد به سی‌تی‌اسکن فرستاده شد تا ببینیم در آن سر چه می‌گذرد.

کشیک آن روزم به نسبت خلوت بود و چون بیماران را سریع‌ تعیین‌تکلیف کرده بودم، وقت آزادم در عصر بیشتر شده بود. حوصله‌ی رفتن به پاویون را هم نداشتم.

همان‌طور که در بخش‌های اورژانس دور می‌زدم، به بخش تحت‌نظر رسیدم؛ جایی که معمولاً بیماران سرویس داخلی آنجا بودند.

استاجرهای ماه اول داخلی را دیدم و آرام‌آرام مکالمه‌ای بین‌مان شکل گرفت.

برایشان درباره‌ی بیمارستان گفتم که چقدر مکان جالب – و گاهی غیرقابل پیشبینی – است، از تفاسیر آزمایشات بخش داخلی صحبت کردیم و اینکه چگونه می‌توانند به آن‌ها دسترسی داشته باشند، و بعد بیماران جالب آن شب را با همدیگر دیدیم. از چهره‌هایشان معلوم بود که هیجان‌زده‌اند. البته ابتدای گفت و گو برایشان عجیب بود که چرا باید اینترن یک بخش دیگر بیاید و درباره‌ی بیماران داخلی با آن‌ها صحبت کند! در حالی که اینترن خودشان گفته بود «بهتر است به همان کتابخانه بروند و وقت برای مریض دیدن زیاد است.» همان جمله‌هایی که وقتی خودم استاجر بودم، همیشه از اینترن‌هایمان می‌شنیدم.

صحبت‌هایمان که تمام شد، برگشتم به اتاق CPR تا ببینم بیمار خودمان چه بر سرش می‌آید. یکی از استاجرهای داخلی هم همراهم آمد؛ دوست داشت با فضای CPR بیشتر آشنا شود. با دیدنش یاد گذشته‌ی خودم می‌افتادم. ازم پرسید: «حالش خوب می‌شود؟ جراح کی می‌آید که ببردش اتاق عمل؟ چه کسی قرار است با خانواده‌اش صحبت کند؟»

یک‌زمانی این سؤال‌ها را خودم هم داشتم. فقط آن زمان که جای او بودم، کسی نبود ک از او بپرسم، و حالا خودم باید به این سؤالات پاسخ می‌دادم.

احساس می‌کردم که پاسخ به این سوالات چقدر سخت است.

و حالا بیشتر درک می کنم که چرا وقتی در دوران دانشجویی اینطور سوالات را می‌پرسیدم، دیگران سکوت می‌کردند تا خودم بفهمم ماجرا از چه قرار است.

اما آن شب سعی کردم خودم را جمع کنم و با چهره‌ای ناراحت ولی امیدوار و لبخندی شاید نه‌چندان شیرین، گفتم: «خانم دکتر، این کودک وضعیت چندان خوبی ندارد و احتمالاً چند ساعتی بیشتر دوام نیاورد.»

چهره‌ امیدوارش ناگهان فرو ریخت و دیدم که چگونه بغض به چهره‌اش نشست و برای دقایقی بین‌مان سکوت حاکم شد.

حالا برای او هم این تصور که «بیمارستان جایی است که میشود به همه کمک کرد» کم‌کم در حال شکسته شدن بود.

به او گفتم: «وقتی مثل شما تازه استاجر شده بودم، از خدا خواستم که اولین بیماری که فوت‌شدنش را می‌بینم کودک نباشد.»

گفت: «امیدوارم. برای من هم همینطور باشد.» چیزی اضافه نکرد و بعد آرام‌آرام از اتاق خارج شد…

چند ساعت بعد، کودک را به PICU (ICU اطفال) منتقل کردیم. و حدود سه – چهار بار احیا شد.

من که اینترن اورژانس بودم و کشیکم تمام شده بود، همراه اینترن بخش کودکان و رزیدنت کشیک، بالای سرش بودیم و نوبت‌به‌نوبت احیا می‌کردیم. و البته امیدی هم نداشتیم. خونریزی بسیار زیاد بود و از همان ابتدا که به اورژانس آمده بود به هیچ اقدام درمانی پاسخ نداده بود.

همان لحظه که بالای سرش بودم، یادم افتاد که ظهر یک کودک با مسمومیت با سم موش بستری کرده بودم و فردا قرار بود به عنوان کیس مورنینگ ارائه شود. رزیدنتمان گفته بود درس‌نامه‌ای مرتبط با آن از قبل دارد و قرار بود برایم بفرستد.

همان لحظه که جایمان را برای ادامه‌ی احیا و ماساژ قلبی جابه‌جا می‌کردیم، به رزیدنت گفتم: «راستی دکترجان، آن درس‌نامه را که گفتید فراموش نکنید بفرستید. فکر نمی‌کنم در کتاب مطلب مرتبط خوبی بتوان پیدا کرد.» همزمان که به من نگاه کرد، گفت: «واقعاً در این شرایط، آخرین چیزی که فکرش را می‌کردم این بود. راست می‌گویی، الان برایت می‌فرستمش.»

برای چند لحظه خودم هم جا خوردم! راست می‌گفت. چه سوال عجیبی پرسیدم و در آن لحظه به چه چیزی فکر می کردم!

آیا همچین چیزی برای چند سال قبلم پذیرفته شده بود؟ آیا پرسیدن این سوال به معنای آن بودم که آن شرایط را درک نمی‌کردم و با خانواده آن کودک همدل نبودم؟ آیا کارهای مثلاً آموزشی بیمارستان و سیستم حاکم بر آن باعث شده بود اولویت های ذهنی ام اینگونه تغییر کنند و در همچین شرایطی – به هر دلیلی – آن سوال را بپرسم؟ نمی‌دانم.

اما این را می‌دانستم که حالا دیگر آن دانشجوی سال اول نبودم که نمیدانست مرگ چیست. حالا شاید نزدیک به 50-60 مرگ دیده بودم که حین رفتن 20 تا 30 نفر از آنها بالای سرشان بودم.

برای همین شاید به مرگ و رفتن بیماران عادت کرده بودم. اما هیچوقت نمی‌توانستم به خودم بقبولانم که این اتفاق برایم عادی شده است.

و مجموعه از تمام این اتفاقات باعث شده بود در حالی که یک کودک 10-12 ساله را ماساژ قلبی می‌دادیم و منتظر بودیم ببینم تا کی قرار است دوام بیاورد، نگران این هم بودیم که فردا قرار است برای مورنینگ چه چیزی برای گفتن در برابر گیر دادن های – نه لزوماً آموزشی – اساتید سخت گیر پیدا کنیم.

اما شگفتی‌ بیمارستان قرار نبود به همینجا ختم بشه. وقتی بین استراحت‌های میان احیایی که نزدیک به یک ساعت طول کشیده بود جابه‌جا شده بودم، مادر تخت کناری – که همسرش از جراحان معروف بود و حالا کودکشان دچار اسهال شده بود و به واسطه‌ی همین موضوع یک تخت در ICU برایشان رزرو شده بود – با یک پوشک بچه نزدیکم شد و گفت:

«ببخشید، کار خرابی بچه رو کجا وزن کنم تا با حجم‌های قبلی مقایسه کنم ببینم بیشتر شده یا کمتر؟»

در بُهت و حیرت برای چند ثانیه در سؤالی که پرسیده بود فرو رفتم و بعد، بدون اینکه به ادامه فکر کردن که چه چیزی گفت ادامه دهم، گفتم: «آن طرف ایستگاه پرستاری ترازو هست.» تشکر کرد و رفت، و من هم به احیای کودکی که احتمالاً تا آن لحظه دیگر تنی بی جان شده بود برگشتم …

اردیبهشت 1405



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© محسن خاوری | بهار 1404