نویسنده: محسن خاوری


  • از روزهای اینترنی اطفال

    از روزهای اینترنی اطفال

    پس از پایان روزهای پرالتهاب و جنگ‌زده‌ی اسفندماه در اورژانس، نوبت به آخرین دوره‌ی بخش‌های ماژورم یعنی بخش کودکان رسیده بود. از همان اوایل فروردین احساس می‌کردم چندان برای این بخش آماده نیستم. اگرچه شرایط بحران و جنگ هنوز تمام نشده بود، اما دیگر به آن خو گرفته بودیم؛ و انگار به اتفاقی طبیعی در…

  • از این تخت ICU تا آن تخت ICU

    از این تخت ICU تا آن تخت ICU

    اردیبهشت 1405 در هفتمین کشیک بخش اطفال، همان‌طور که شب آرامی را پشت سر می‌گذاشتم، در اورژانس اطفال مشغول چک کردن ساعت و تاریخ کشیک بعدی‌ام بودم که زنگ CPR به صدا درآمد. از جایم بلند شدم و وارد اتاق شدم. یک کودک ده‌ساله بود؛ درست نفس نمی‌کشید، ارتباط برقرار نمی‌کرد، و به تحریک دردناک…

  • از اسفندماه ۱۴۰۴ و شروع جنگ

    از اسفندماه ۱۴۰۴ و شروع جنگ

    اسفندماه سال ۱۴۰۴ ماه متفاوتی برایم بود – شاید هم متفاوت ترین ماه برای همه ما – از اولین روزی که اینترنی‌ام را در تابستان 1404 شروع کردم، می‌دانستم که طبق برنامه‌ای ازپیش‌تعیین‌شده، باید در اسفند ماه، بخش طب اورژانس را بگذرانم. و حالا که از چهار بخش اصلی کارورزی، یعنی بخش‌های داخلی، جراحی و…

  • غروب را نتوان، مرگ آفتاب انگاشت

    غروب را نتوان، مرگ آفتاب انگاشت

    در باد روان شدم.چه شوری برای تماشا داشتم.اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم گناهکار بودم.سهراب سپهری اولین روز هفته بود، شنبه.27ام دی ماه 1404. حدود دو هفته بعد از آن دو روز تلخ تاریخ معاصر.اینترن بخش زنان بودم و کشیک آن شبم از ساعت ۱۲ نیمه‌شب شروع می‌شد. از یکی از خبرخوان…

  • از روزهای کارورزی بخش زنان

    از روزهای کارورزی بخش زنان

    وارد اتاق شدم. روی اولین صندلی که دیدم نشستم. روبرویم اتندینگ زنان نشسته بود که از چهره‌اش معلوم‌ بود که تازه از خواب بیدار شده و کشان کشان تا اینجا آمده‌ تا آزمون شفایی از قبل تایین نشده ما را بگیرد. پرسید: «خانم ۵۹ ساله‌ای که ۱۰ سال از یائسگی‌اش گذشته‌ است با لکه بینی…

  • تجربه‌ های خوشحال کننده

    تجربه‌ های خوشحال کننده

    بعد از سفر ها، دورهمی ها، دوستی ها و دیدن آدم های مختلف و بودن در جاهای متفاوت، حالا دیگر یاد گرفته‌ام که برای یک تجربه‌ی خوشحال کننده، قرار نیست اتفاق خاصی رخ بدهد. قرار نیست منتظر روز خاصی باشم یا روز خاصی را پشت سر بگذارم. و حالا فهمیده‌ام، همین چیزهای کوچکی که بعضی…

  • چند سکانس از چند کشیک جراحی

    چند سکانس از چند کشیک جراحی

    از روزهای مهر و آبان 1404 . وقتی که اینترن جراحی بیمارستان گنجویان دزفول بودم … سکانس اول آقای ۴۷ ساله‌ای با سل فعال، هپاتیت و درد و تورم شکم مراجعه کرده بود. حوالی ساعت ۷:۳۰ هم برایش مشاوره جراحی گذاشته بودند. بیمار را دیدم، به آنکال معرفی کردم و پس از حدود نیم ساعت،…

  • یک دستاوردِ با ارزش

    یک دستاوردِ با ارزش

    وضعیتم در بخش جراحی طوری شده که هر کسی مرا آن‌جا می‌بیند، می‌گوید: «چقدر می‌خواهی کلاس بگذاری؟ بس نیست؟!» البته منظور از «کلاس گذاشتن»، آن کلاس گذاشتن نیست! منظور همان کلاس درس و آموزش و صحبت درباره‌ی بیماری‌ها و درمان و تشخیص هاست؛ و اگر به خواسته‌ی من باشد، هر آن‌چه به‌صورت مستقیم یا غیرمستقیم…

  • بعد از چندسال‌ در بیمارستان بودن

    بعد از چندسال‌ در بیمارستان بودن

    هر چه به انتهای دوران تحصیلم در پزشکی نزدیک می‌شوم، خیلی از عادت های قدیمی‌ام هم دستخوش تغییراتی می‌شوند. و حالا بعد از گذشت سالها، احساس می‌کنم که چقدر همه چیز تغییر کرده است. این روزها گاهی، حتی وقتی کاری در بیمارستان ندارم، در بیمارستان قدم زدن را ترجیح می‌دهم. «خب حالا کار این بیمار…

  • مکانی به نام بیمارستان

    مکانی به نام بیمارستان

    اطراف ساعت نُه صبح بود و با نیواستاجر های بخش جراحی در اولین کشیک اینترنی جراحی‌ام مشغول دیدن بیمار ها و انجام مشاوره ها شده بودم. از این بخش به اون بخش، و از این سر بیمارستان به اون سر بیمارستان مدام در گردش بودم و پشت سرم، چهار- پنج استاجر ماه اول دفترچه به…