نویسنده: محسن خاوری


  • آخرین روزهای مرداد ۱۴۰۴

    آخرین روزهای مرداد ۱۴۰۴

    گزارشی از آخرین روزهای مرداد ۱۴۰۴ آن‌قدر بیمار و اتفاق عجیب و غریب در این مدت دیده‌ام که دیگر به این باور رسیده‌ام هیچ چیزِ عجیب و غریبی در دنیا (خصوصاً دنیای پزشکی) غیرممکن نیست. می‌شود از اتفاقات هر کشیکم یک سریال درام ساخت که تعداد اپیزودهایش تا یک عمر ادامه پیدا کند. اینترنی، به‌ویژه…

  • آن روی سکه

    آن روی سکه

    روزهایی که کشیک‌های اول اینترنی‌ام را پشت سر می‌گذاشتم، مدام درگیر این فکر بودم که چطور بین دانش پزشکی و عمل پلی بسازم و چطور دانشم را طوری به کار بگیرم که قابل استفاده باشد و در بالین عملکرد خوبی نشان بدهم. از طرفی در گوشه ذهنم همیشه به خاطر داشتم که دانش و مهارت‌های…

  • درباره دادن خبر هایی همراه با غم

    درباره دادن خبر هایی همراه با غم

    یکی از شوخی‌هایی که در ترم‌های اول پزشکی با همکلاسی‌ها یا در جمع دوستان و آشنایان تعریف می‌کردیم این بود که: «من فقط اومدم توی این رشته که به همراه بیماران بگم ما تمام تلاشمون رو کردیم …». آن روزها این حرف فقط یک شوخی بود و خودمان هم می‌دانستیم تا رسیدن به جایی که…

  • اولین مرگ

    اولین مرگ

    با اینکه خیلی پیش می‌آید که از اطرافیانم بشنوم که «اولین بار که فلان شد، این احساس را داشتم» یا اینکه ازم بپرسند «یادت هست اولین روزی که به فلان‌جا رفتی؟» و … حقیقتاً من «اولین‌ها» را زیاد به خاطر ندارم. خودم فکر می‌کنم گاهی وقت‌ها چنان غرق همین «اولین‌ها» می‌شوم که اصلاً یادم می‌رود…

  • ترجیح می‌دهم …

    ترجیح می‌دهم …

    خانم شیمبورسکا یک شعر معروف دارنداحتمالاً خوانده‌اید.از کتاب آدم‌ها روی پل (نشر مرکز): سینما را ترجیح می‌دهمگربه‌ها را ترجیح می‌دهمدرختانِ بلوطِ کنارِ رود وارتا را ترجیح می‌دهم.دیکنز را بر داستایوفسکی ترجیح می‌دهم.خودم را که آدم‌ها را دوست دارد بر خودم که بشریت را دوست دارد،ترجیح می‌دهمو … نمی‌دانم چرا و چطور، اما بعد از خواندن…

  • نگاهی به سریال The Pitt

    نگاهی به سریال The Pitt

      فرض را بر این بگیریم که دانشجوی پزشکی یا کادر درمان نیستید. آیا تا به حال تصور کردید یک شیفت کاری در یک اورژانس بیمارستان شلوغ چطور می‌گذرد؟ شاید بگویید خب معلوم است که سخت است. اما بعد احتمالاً بگویید چون در آن به بقیه کمک می‌کنید و کاری زیباست، ارزشش را دارد. شاید…

  • بیمارستانِ دوست نداشتنی؛ از یک خاطره

    بیمارستانِ دوست نداشتنی؛ از یک خاطره

    کاش فقط همه در یک زمان به رختخواب می‌رفتند و می‌خوابیدند. اما هیچ‌وقت این‌طور نیست. فئودور داستایوفسکی ساعت از دو گذشته بود. دیگر آن‌قدر از زبان همه می‌شنیدم که: «تو این‌جا چه می‌کنی؟» که خودم هم هر ده دقیقه به ساعتم نگاه می‌کردم و با خودم تکرار می‌کردم: «واقعاً من این‌جا چه می‌کنم؟» حتی رویم…

  • اگر تو نبینی، هیچکس نمی‌بیند

    اگر تو نبینی، هیچکس نمی‌بیند

    چیزهایی هست که اگر تو نبینی، هیچکس نمی‌بیند. نادیده می‌مانَد و می‌میرد. می‌فهمی چه می‌گویم؟ اگر تو نفهمی که زیباست، هیچکس نمی‌فهمد. معین دهاز وقتی میروم شرح‌حال بیمارم را بگیرم و می‌بینم کودک و مادر در آغوش یکدیگر به خواب‌ رفته‌اند. نگاه توام با شوق یک مادر، وقتی از پزشک می‌شنود: بچه‌ات منتقل می‌شود به…

  • لحظه نگار: کتابخانه

    لحظه نگار: کتابخانه

    این چند روز رمق نوشتن را کمتر دارم. با اینکه صحنه‌ها تندتند از جلوم رد می‌شوند (درست مثل ماهی‌هایی در دریا)، ولی من انگار بیشتر دوست دارم تماشایشان کنم تا اینکه با قلاب به دنبال‌شان بیافتم. احساس کردم شروع با لحظه‌نگار راحت‌تر و بهتر است. دسته بندی لحظه نگار، برای زمانی است که نوشته ها…

  • در سایه درخت‌ها

    در سایه درخت‌ها

    آخر هفته‌ها، گاهی اگر فرصتی باشد به پیاده‌روی‌های نسبتاً طولانی می‌روم. این عادت را چندسالی هست که دارم. بعضی وقت‌ها که خوش‌شانس هم هستم و در کنار فرصت، تجهیزات و امکاناتش هم جور می‌شود، راهی طبیعت می‌شوم؛ و اگر نه، در همان شهر قدم می‌زنم. برایم همین مهم است که در مسیر، درخت‌ها را ببینم.…