تجربهی کتاب هایی که شهریور ماه 1405 خواندم …

کتاب Outliers (تافتههای جدابافته) – مالکوم گلدول
این اولین کتابیه که از گلدول میخونم، با اینکه تعریف کتابهاش رو زیاد شنیده بودم. کتاب دربارهی این صحبت میکنه که آدمهای استثنایی چطور استثنایی میشن و کلاً به موفقیت از یه زاویهی دیگه نگاه میکنه. یکی از نکات جالب کتاب – که در کمال تعجب تو کتاب بعدیِ لیست (روانشناسی پول) هم بهش اشاره شده بود – بحث شانسه. گلدول تو این کتاب روی این باور قدیمی که آدمهای موفق فقط به خاطر استعداد ذاتی یا تلاش شبانهروزیشون به جایی رسیدن، خط باطل میکشه و با کلی داستان واقعی و جالب، از بیل گیتس تا بازیکنهای هاکی، نشون میده که شانس، زمان تولد، فرهنگ و حتی شرایط محیطی چقدر تو موفقیت یه آدم تاثیر دارن. و اینکه جزئیات کوچیک چطور میتونن مسیر زندگی یک فرد رو عوض کنن. البته این به معنی تنبلی نیست؛ اتفاقاً قانون معروف «ده هزار ساعت تمرین» هم از همین کتاب سر زبونها افتاد. در واقع، گلدول توی این کتابش میخواد یادآوری کنه که موفقیت یه پدیدهی فردی و ایزوله نیست و صرفاً به اراده بستگی نداره. و سعی میکنه که نگاه ها رو از روی «فرد» بندازه روی «جامعه و محیط» . البته بعضی از فصلهای کتاب چندان جذاب نیستن. یه سری نقدها هم کلاً به گلدول وارده؛ مثلاً اینکه بعضی وقتها تو نتایج تحقیقات دست میبره و همونطوری که خودش دوست داره ازشون استنباط میکنه. در واقع یه جور «بیشسادهسازی» انجام میده. با این حال، کتاب نکات و ایدههای جدیدی برای گفتن داره.
«دستاورد، ترکیبی از استعداد و آمادگی است»
«در واقع، محققان به چیزی رسیدهاند که معتقدند عدد جادویی برای تخصص واقعی است: ده هزار ساعت.»
«کار سخت فقط در صورتی حکم زندان دارد که معنایی نداشته باشد. وقتی معنایی پیدا کرد، تبدیل به چیزی میشود که باعث میشود دور کمر همسرتان را بگیرید و برقصید.»
«موفقیت اتفاقی نیست. بلکه مجموعهای از شرایط و فرصتهای قابل پیشبینی و قدرتمند است.»
«ارزشهای دنیایی که در آن زندگی میکنیم و افرادی که خود را با آنها احاطه کردهایم، تأثیر عمیقی بر شخصیت ما دارند.»
«این یک بهانه نبود. این یک واقعیت بود. او مجبور بود به تنهایی راه خود را پیدا کند، و هیچکس – نه ستارههای راک، نه ورزشکاران حرفهای، نه میلیاردرهای نرمافزار و نه حتی نوابغ – هرگز به تنهایی موفق نمیشود.»

یادداشتهای یک پزشک جوان – میخائیل بولگاکف
بنظرم اگر پزشک یا دانشجوی پزشکی باشید و یه داستان واقعی، یکم تاریک، ولی پر از طنز تلخ و هیجان میخواید، یادداشتهای یک پزشک جوان اثر میخائیل بولگاکف گزینهی خیلی مناسبیه. بولگاکف (نویسندهی مرشد و مارگاریتا) تو این کتاب، خاطرات خودش رو از زمانی که یه دکتر جوان و بیتجربه بوده نوشته. فرض کنید – مشابه وضعیت خیلی از ما از جمله خودم – تازه از دانشگاه فارغالتحصیل شدید، فقط تئوری بلدید و یهو میفرستنتون تو یه روستای دورافتادهی روسیه، وسط برف و بوران؛ جایی که مردمش حتی به طبابت مدرن هم اعتقاد چندانی ندارن! (شاید مشابه وضعیت ما تو ایران!) و داستان کتاب دقیقاً همینه. نکتهی جالب برام این بود که قلم بولگاکف رو نسبت به بقیهی نویسندههای روس که اخیراً خونده بودم، بیشتر دوست داشتم. نمیدونم چرا، اما احساس کردم نوع نگاه و روایتش به سبکی که خودم معمولاً عادت دارم از روزمرگی هام بنویسم، نزدیکتره. البته که نباید از ترجمهی عالی آقای گلکار هم غافل بشیم. حین خوندن کتاب، گاهی استرس و اضطراب راوری رو با تمام وجود حس میکردم. وقتی نصفهشب تو اون سرمای استخونسوز درِ درمانگاه رو میکوبن و یه خانم باردار رو با وضعیت عرضی جنین میارن، تو هم مثل دکترِ داستان قلبت تندتند میزنه و با خودت میگی: «حالا اینو چهکارش کنم؟». فضاسازی کتاب خیلی قویه. انگار که بوی الکل، سرمای برف و تاریکی روستا رو میشه بهخوبی حس کرد. طنز تلخی هم که تو داستانهاست، باعث میشه وسط اونهمه استرس، یه لبخند کوچیک رو لبت بشینه. این نوع طنز تاریک رو تو کتابهای دیگه ندیده بودم که اینقدر خوب و بهجا استفاده بشه. کتاب یه جورایی ادای دینیه به تمام پزشکهایی که با دست خالی و تو سختترین شرایط، سعی میکنن که جون آدمها رو نجات بدن. خوندنش مثل دیدن یه مینیسریال تاریخی و پزشکی بود. حتماً در آینده از بولگاکف بیشتر میخونم. تازه پیداش کردم.
«آدمهای باهوش مدتهاست میدانند که خوشبختی مثل سلامتی است: وقتی آن را داری، متوجه آن نمیشوی.»
«باران مانند کفنی میبارد و جهان را از من پنهان میکند.
و بگذار آن را از من پنهان کند.
من به آن نیازی ندارم، همانطور که هیچ کس در جهان به من نیازی ندارد.»
«نه، دیگر هرگز نمیگویم که همه چیز را میدانم، که هیچ چیز مرا شگفتزده نخواهد کرد. حتی این را در خواب هم نمیگویم. یک سال گذشته است، و سال دیگری خواهد آمد که به اندازه سال اول پر از شگفتی خواهد بود… این یعنی که باید بدون تکبر یاد بگیرم.»

پیرمرد و دریا – ارنست همینگوی
یه شاهکار کلاسیک که خوندنش برای هر کسی واجبه. این دومین باری بود که پیرمرد و دریا رو میخوندم. داستان دربارهی سانتیاگو، یه ماهیگیر پیر کوباییه که هشتاد و چهار روزه هیچ ماهیای نگرفته و حالا همهی اهالی روستا فکر میکنن طلسم شده. ولی سانتیاگو ناامید نمیشه، تنهایی میزنه به دل دریا و بالاخره یه ماهی مارلین غولپیکر به قلابش میافته و داستان اصلی از همینجا شروع میشه. زیباترین بخش کتاب برای من، دیالوگهای بین پیرمرد، ماهی و دریا بود. دیالوگهایی که ساعتها فکرم رو درگیر میکردن. موقع خوندن کتاب، انگار آفتاب سوزان کوبا رو روی پوستت احساس میکنی و خستگیِ دستهای پینهبستهی پیرمرد تو جونت میشینه. یه جور حس احترام آمیخته با غم بهت دست میده؛ احترام به ارادهی پولادین یه انسان و غمِ ناشی از بیرحمی طبیعت. درس نهفتهی این کتاب برای من این بود که چطور پیروزی و سربلندی از دلِ شکست، اوج میگیره و متولد میشه. شاید هدف اصلی همینگوی از نوشتن این کتاب، نشون دادن جوهرهی «مقاومت و در عین حال شرافت» بوده. همونطور که خودش از زبون سانتیاگو میگه: «انسان برای شکست آفریده نشده؛ ممکنه نابود بشه، اما شکست نمیخوره.» این نگاه کاملاً با شخصیت خود همینگوی که یه کهنهسرباز آمریکایی بوده هم سازگاره.
او گفت: «اما انسان برای شکست ساخته نشده است. یک انسان میتواند نابود شود اما نمیتواند شکست بخورد.».
«الان وقت فکر کردن به نداشتههایت نیست. به این فکر کن که با داشتههایت چه میتوانی بکنی.»
«هر روز، روز جدیدی است. بهتر است خوششانس باشید. اما من ترجیح میدهم دقیق باشم. آنگاه وقتی شانس از راه میرسد، آمادهام.»
«امید نداشتن احمقانه است. اما او فکر میکرد گناه است.»
«شانس چیزی است که به اشکال مختلفی ظاهر میشود و چه کسی میتواند آن را تشخیص دهد؟»
او گفت: «ماهی، من تو را دوست دارم و خیلی به تو احترام میگذارم. اما قبل از اینکه این روز تمام شود، تو را خواهم کشت.»
«شاید نباید ماهیگیر میشدم.» با خودش فکر کرد. اما این کاری بود که برایش به دنیا آمده بودم.

تولستوی و مبل بنفش – نینا سنکویچ
روی یه صندلی تو حیاط کتابخونه عمومی نشسته بودم که کاملاً یهویی تو اینستاگرام چشمم به یه پست افتاد. عکس یه کتاب بنفشرنگ بود که زیرش نوشته بودن: «اگر مجبور باشی برای فرار و رهایی از غمها روزی یک کتاب بخونی، چه اتفاقی میافته؟» چون این وضعیت با حال روحیِ این روزهام سازگار بود، همون موقع که کارم تو کتابخونه تموم شد رفتم کتابفروشی شهر، کتاب رو خریدم و تقریباً ۴-۵ روز بعد هم تمومش کردم. اگه خیلی اهل کتاب خوندنید و روزهای سختی رو میگذرونید، این کتاب میتونه مثل یه مرهم روی زخمتون باشه. تولستوی و مبل بنفش داستان واقعی خود نویسنده (نینا) است که بعد از مرگ خواهرش، دچار یه غم و فقدان بزرگ میشه و نمیتونه با این درد کنار بیاد. تا اینکه یه تصمیم عجیب میگیره: برای یک سال تمام، هر روز روی مبل بنفشِ گوشهی خونهاش بشینه و روزی یه کتاب بخونه (یعنی ۳۶۵ کتاب تو یه سال!). وقتی داری این کتاب رو میخونی، حس میکنی با نینا رو همون مبل بنفش نشستی و داری به درددلهای یه دوست صمیمی گوش میدی؛ دوستی که از درسهایی میگه که برای برگشتن به زندگی، از کتابها یاد گرفته. این کتاب پر از امید و التیامه. البته وسطهای داستان کمی پرگویی داره و بعضاً از مسیر اصلی منحرف میشه (مخصوصاً فصلهای میانی رو به انتها)، اما با خوندنش متوجه میشی که کلمات و قصهها چه قدرت جادویی عجیبی برای شفا دادن روح آدمها دارن. اون احساس دلتنگیِ شیرینی که تو کل کتاب جریان داره باعث میشه هم با نویسنده بغض کنی و هم لبخند بزنی و سعی کنی دوباره به زندگی برگردی. هدف نینا سنکویچ از نوشتن این کتاب، به اشتراک گذاشتن مسیر سوگواری و شفا پیدا کردنش بوده. فرار کردن از غم راهحل نیست، بلکه باید باهاش روبهرو شد و ادبیات یکی از بهترین پناهگاهها برای این رویاروییه. این کتاب در واقع یه نامهی عاشقانهی طولانی به «کتابها» و «کتابخوان ها» هم هست.
تماسگیرنده میپرسید:«سرتان شلوغ است؟» – «بله، کار میکنم.» روی صندلیام نشسته بودم، گربهها دور و برم بودند و داشتم یک کتاب عالی میخواندم. امسال شغلم همین بود، و خوب هم بود. حقوقش صفر بود، اما رضایت روزانه و عمیقی داشتم.
«این موهبتی است که ما انسانها داریم، اینکه زیباییای را که در یک لحظه احساس میکنیم، برای یک عمر حفظ کنیم.»
«تنها مرهم غم، خاطره است؛ تنها مرهم درد از دست دادن کسی به خاطر مرگ، اذعان به زندگیای است که پیش از آن وجود داشته است.»
«کلمات داستانهایی را خلق میکنند که به خاطره تبدیل، و فراموشنشدنی میشوند.»
«همه ما به فضایی نیاز داریم تا بگذاریم همه چیز به حال خود باشد، جایی برای به یاد آوردن اینکه چه کسی هستیم و چه چیزی برای ما مهم است، یک فاصله زمانی که شادی و لذت زندگی را به ذهن ما بازگرداند.»
«سیریل کانلی، نویسنده و منتقد قرن بیستم، نوشت که «کلمات زنده هستند و ادبیات به گریزی تبدیل میشود، نه از زندگی، بلکه به سوی آن». من هم میخواستم از کتابها به این شکل استفاده کنم: به عنوان گریزی به سوی زندگی. میخواستم خودم را در کتابها غرق کنم و دوباره کامل شوم.

فلسفهی تنهایی – لارس اسونسن
یه کتاب دربارهی یه حس مشترک اما پر از سوءتفاهم: تنهایی. لارس اسونسن تو کتاب فلسفهی تنهایی این مفهوم رو زیر ذرهبین میذاره و بررسی میکنه که اصلاً این تصویری که از تنهایی تو ذهنمون ساختیم، واقعاً چیه. خیلی ناراحتم که چرا از اسونسن بیشتر نخوندم؛ بین کسایی که از فلسفه مینویسن (مثل آلن دوباتن)، قلم و نگاه اسونسن رو بیشتر دوست داشتم. این دومین باری بود که این کتاب رو میخوندم. کتاب توی فصل اول با یه زبون نسبتاً ساده، اما با نگاهی فلسفی و جامعهشناسانه، فرق بین «تنها بودن» (که میتونه خیلی هم لذتبخش و سازنده باشه) و «احساس تنهایی کردن» (که دردناکه) رو برامون باز میکنه و تو فصلهای بعدی این تفاوت رو بیشتر بسط میده. علاوه بر این، به خیلی از تصورات اشتباه ما از تنهایی هم اشاره میکنه؛ مثلاً این باور که شبکههای اجتماعی و دنیای مدرن امروزی باعث تنهاتر شدن ما شدن، در حالی که طبق استدلالهای اسونسن، میزان احساس تنهایی تو انسانها از حدود یک قرن پیش تا الان هیچ تغییر خاصی نکرده. خیلی وقتها ما تو جامعهی شلوغ امروزی از اینکه تنها باشیم یا احساس تنهایی کنیم، عذاب وجدان میگیریم یا فکر میکنیم مشکل از ماست. اما این کتاب یک اطمینانی محکمی میده که اینطوری نیست. یه جاهایی از کتاب واقعاً به گریه افتادم؛ شاید جزو معدود کتابهایی باشه که اینقدر احساس غم رو در من بیدار کرد، مود روزم رو تغییر داد و ذهنم رو درگیر خودش کرد. ضمناً کتاب تو ستایش خلوت و تنهاییِ خودخواسته هم صحبتهای جالبی داره. در کل به نظر میرسه اسونسن بیشتر دنبال این بوده که برچسب منفیِ تنهایی رو برداره و یاد بده که احساس تنهایی یه بخش طبیعی از انسان بودنه، نه یه بیماری که نیاز به درمان داشته باشه. یه جاهایی هم به کسایی مثل هانا آرت نقد میکنه که برام نوع نگاه اسونسن رو متمایز تر میکنه.
«هایدگر به این گفته که عشق آدم را کور میکند، اعتراض دارد و تأکید میکند که عشق باعث میشود چیزهایی را ببینیم که وقتی عاشق نیستیم نمیتوانیم ببینیم.»
«اخراج از جامعه یکی از شدیدترین مجازاتهایی است که یک فرد میتواند متحمل شود، و در دوران باستان تقریباً به اندازه مجازات اعدام شدید تلقی میشد. در زندانهای امروزی، حبس انفرادی از نظر بسیاری مجازاتی بیرحمانه است.»
«تنهایی عواقب عمدهای برای کیفیت زندگی بسیاری از مردم و همچنین سلامت جسمی و روانی آنها دارد. صحبت کردن در مورد آن نیز دشوار است زیرا بسیار شرمآور است.»
«تنها با ترک جمع و جستجوی تنهایی است که فرد میتواند «خود برتر» را کشف کند.»

روانشناسی پول – مورگان هاوسل
شاید فکر کنید یه کتاب دربارهی پول باید پر از فرمولهای ریاضی، نمودارهای بورس و اصطلاحات سخت اقتصادی باشه. ولی مورگان هاوسل تو کتاب روانشناسی پول کلاً این تصور رو زیر سوال میبره. این کتاب دربارهی پوله، ولی هیچ ربطی به خودِ پول نداره؛ و دقیقاً به همین خاطر، خیلی بیشتر از بقیهی کتابهای این حوزه دوستش داشتم. حرف هاوسل تو این کتاب اینه که موفقیت مالی بیشتر از اینکه به «هوش و ریاضیات» ربط داشته باشه، به «رفتار و روانشناسی» ما مرتبط هست. کتاب با کلی داستان جالب و کوتاه نشون میده که چرا یه آدم فوقالعاده باهوش ممکنه ورشکست بشه، اما یه آدم معمولی با درآمد متوسط (ولی با رفتارهای درست مالی) میتونه بسیار ثروتمند بشه. روانشناسی پول یه کتاب کاربردی، منطقی و آموزشمحوره. تجربهی من از خوندنش باعث شد که استرسم نسبت به پول و سرمایهگذاری کمتر بشه. در ادامه مطالعه کتاب آروم آروم متوجه میشی که غرور، حسادت و طمع چطور دارن جیبت رو خالی میکنن. خوندن این کتاب برای من یک دیدگاه و چشم انداز جدید نسبت به ثروت، پسانداز و حتی خوشبختی ایجاد کرد. و بنظرم هاوسل هم تونست به خوبی درونمایهی اصلی کتاب یعنی «مدیریت پول، یعنی مدیریت احساسات» رو توضیح بده. توی یه فصل دیگه هم به این اشاره میکنه که ثروتمند شدن لزوماً به معنی داشتن درآمدهای نجومی نیست، بلکه به معنی داشتن استقلال و آزادیِ زمانیه. با کنترل کردن نفس و شناختن خطاهای ذهنی، میشه یه رابطهی سالم و بدون استرس با پول برقرار کرد و البته یاد گرفت که تو دنیای اقتصاد، واژهی «کافی بودن» چقدر گاهی نجات بخشه.
«بعضی افراد در خانوادههایی متولد میشوند که آموزش را تشویق میکنند؛ برخی دیگر مخالف آن هستند. برخی در اقتصادهای شکوفا که کارآفرینی را تشویق میکنند، متولد میشوند؛ برخی دیگر در جنگ و فقر. من میخواهم شما موفق باشید و میخواهم آن را به دست آورید. اما بدانید که همه موفقیتها ناشی از سختکوشی نیست و همه فقرها ناشی از تنبلی نیست. هنگام قضاوت در مورد افراد، از جمله خودتان، این را در نظر داشته باشید.
«خرج کردن پول برای نشان دادن به دیگران که چقدر پول دارید، سریعترین راه برای کم کردن پول است.»
«برنامهریزی مهم است، اما مهمترین بخش هر برنامهای، برنامهریزی برنامه است، نه طبق برنامه پیش رفتن.»
«پسانداز، شکاف بین خودخواهی و درآمد است.»
«تعریف ناپلئون از یک نابغه نظامی این بود: «مردی که میتواند وقتی همه اطرافیانش دیوانه شدهاند، کارهای معمولی انجام دهد.»

کشتن مرغ مقلد – هارپر لی
و اما آخرین رمان، و بهترین کتابی که من تو شهریورماه امسال مطالعه کردم؛ که البته اولین تجربهام تو خوندن یه کتاب تماماً الکترونیک (روی تبلت) هم بود. یه رمان بینظیر از ادبیات آمریکا. کشتن مرغ مقلد نوشتهی هارپر لی، داستانی در سالهای رکود بزرگ آمریکا و توی یه شهر کوچیک و پر از تعصبات نژادی. راوی داستان یه دختربچهی کنجکاو و باهوش به اسم «اسکات» هست که پدرش، آتیکوس فینچ، وکیل هست. آتیکوس تصمیم میگیره وکالت یه مرد سیاهپوست رو که بهناحق متهم به یه جرم سنگین شده قبول کنه، و همین تصمیم آغازگر دردسرهای بزرگی برای این خانواده میشه. حسی که موقع خوندن این کتاب تجربه میکردم، با بقیهی رمانهایی که این مدت خونده بودم کاملاً فرق داشت. از یه طرف به خاطر نگاه معصومانه و کودکانهی اسکات میخندیدم و حس نوستالژیِ روزهای بچگی رو داشتم، و از طرف دیگه به خاطر بیعدالتیها و ظلم آدمبزرگها، گاهی غمگین و بعضاً عصبانی میشدم. شخصیت آتیکوس فینچ (که به نظرم الگوترین پدر تو تمام داستانهایی هست که تا حالا خوندم) طوری پرداخته شده که ناخودآگاه از اعماق وجود میشه درکش کرد و پیش خودت میگی این دقیقاً همون پدریه که دنیا بهش نیاز داره؛ نمادی از شجاعت، شرافت و البته انسانیت. کشتن مرغ مقلد از انسانیترین کتابهایی بود که تا حالا خوندهام. یکی دیگه از قسمتهای دلنشین کتاب، دیالوگها و سوال و جوابهای بین آتیکوس و اسکاته. سوالهایی که برای یه دختربچه پیش میاد که چرا پدر سفیدپوستش باید از یه سیاهپوست مظلوم دفاع کنه؟
هدف هارپر لی از خلق این شاهکار، نقد رندانه و تیز نژادپرستی و تعصبات کورکورانهی جامعه بوده؛ اما این کار رو نه با شعار دادن، بلکه از زاویهی دید پاک یه بچه انجام داده. به نظرم هارپر لی تو این رمان، اهمیت «همدلی» رو بهخوبی بهمون یادآوری میکنه؛ همون نگاه معروفی که میگه تا وقتی با کفشهای کسی راه نرفتی، نمیتونی قضاوتش کنی. این کتاب شهامتی رو در ما بیدار میکنه که حتی وقتی میدونیم در برابر آدمهای ظالم ممکنه شکست بخوریم، باز هم برای انجام کار درست بجنگیم. این کتاب تو پایهی پنجم ابتدایی مدارس آمریکا هم تدریس میشه. یه فیلم شاهکار هم با همین اسم از روش ساخته شده که من بعد از خوندن کتاب رفتم سراغش و به همون اندازه برام لذتبخش و تماشایی بود؛ هرچند که طبیعتاً بخشهایی از کتاب تو فیلم حذف شده بود.







2 پاسخ به “کتاب های شهریور 1405”
سلام وقتتون بخیر ، امیدوارم حالتون خوب باشه
خیلی برام ارزشمند بود که پیام من رو در کانالتون قرار دارید و درموردش صحبت کردید ، واقعا ممنونم ازتون ، من خودم ماهشهری هستم و رتبه امسالم لب مرزی شده و احتمال قبولیم ۵۰درصده ،انتخاب رشته کردمه ولی خب نمیدونم در نهایت قبول میشم یا نه ، فقط پزشکی های روزانه رو زدم چون هر چقدر سعی کردم با رشته های دیگه کنار بیام نتونستم خودم رو در قامت رشته ای دیگه جز پزشکی تصور کنم ، اگر قبول شم که خداروشکر، اگر هم نشدم که قسمت نبوده یکسال دیگه تلاش میکنم تا به اون چیزی که میخوام برسم
اطرافیان میگن همین امسال برو رشته های توانبخشی و پیراپزشکی ، هر کسی پشت کنکوری بوده رتبش بدتر شده اما من توی انتخابم مصمم هستم ، نمیدونم خدا چی برام مقدر کرده اینکه امسال قبول بشم یا نه ولی من بهش ایمان دارم تا همینجای مسیر کنکور هم اومدمه لطف خدا و پدر و مادرم بوده ، انشالله اگر قبول شدم یا نشدم میام اینجا و پیام میذارم
خداروشکر میکنم که به طور اتفاقی با کانالتون در تلگرام اشنا شدم ، قلم خیلی زیبایی دارید
براتون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم
ممنونم ازتون .
سلام وقتتون بخیر، امیدوارم حالتون خوب باشه
نمیدونم این پیام رو می بینید یا نه
من ماهشهری هستم و امروز نتایج کنکور اومد و با رتبم احتمالا پزشکی روزانه آبادان و دزفول فقط بتونم قبول بشم ، به عنوان کسی که تو یه شهر کوچیک زندگی کرده واقعا دوست داشتم برم یه شهر بزرگتر دانشگاه رو ، واقعا نمیدونم تصمیم درستیه که من به خاطر یه شهر بزرگتر پشت بمونم یا نه ، من فقط رشته پزشکی رو میخوام ، با توجه به اینکه شنیدم که میگن در مقطع پزشکی عمومی خیلی نوع دانشگاه مهم نیست و خودتون باید درس بخونید و تلاش کنید الان واقعا دو دل هستم
میشه لطفا شما کمی منو راهنمایی کنید .ممنون میشم .