-
با اینکه خیلی پیش میآید که از اطرافیانم بشنوم که «اولین بار که فلان شد، این احساس را داشتم» یا اینکه ازم بپرسند «یادت هست اولین روزی که به فلانجا…
-
خانم شیمبورسکا یک شعر معروف دارنداحتمالاً خواندهاید.از کتاب آدمها روی پل (نشر مرکز): سینما را ترجیح میدهمگربهها را ترجیح میدهمدرختانِ بلوطِ کنارِ رود وارتا را ترجیح میدهم.دیکنز را بر داستایوفسکی…
-
فرض را بر این بگیریم که دانشجوی پزشکی یا کادر درمان نیستید. آیا تا به حال تصور کردید یک شیفت کاری در یک اورژانس بیمارستان شلوغ چطور میگذرد؟ شاید…
-
کاش فقط همه در یک زمان به رختخواب میرفتند و میخوابیدند. اما هیچوقت اینطور نیست. فئودور داستایوفسکی ساعت از دو گذشته بود. دیگر آنقدر از زبان همه میشنیدم که: «تو…
-
چیزهایی هست که اگر تو نبینی، هیچکس نمیبیند. نادیده میمانَد و میمیرد. میفهمی چه میگویم؟ اگر تو نفهمی که زیباست، هیچکس نمیفهمد. معین دهاز وقتی میروم شرححال بیمارم را بگیرم…
-
این چند روز رمق نوشتن را کمتر دارم. با اینکه صحنهها تندتند از جلوم رد میشوند (درست مثل ماهیهایی در دریا)، ولی من انگار بیشتر دوست دارم تماشایشان کنم تا…
-
آخر هفتهها، گاهی اگر فرصتی باشد به پیادهرویهای نسبتاً طولانی میروم. این عادت را چندسالی هست که دارم. بعضی وقتها که خوششانس هم هستم و در کنار فرصت، تجهیزات و…
-
اولین هفته دانشگاه را پشت سر میگذاشتیم. استاد بیوشیمی گفته بود: «برای جلسهی عملی آینده، همه باید با روپوش سفید بیایند.» با خودم فکر میکردم برای خرید روپوش خیلی زود…
-
این نوشته، اولین پست وبلاگ من است. معمولاً در اولین نوشتهها و اولین متن ها از هدفها و انگیزهها صحبت میشود. برای من، دو انگیزاننده مهم باعث ساختن اینجا شدند:…










