در باد روان شدم.
چه شوری برای تماشا داشتم.
اگر یک روز طلوع و غروب آفتاب را نمی‌دیدم گناهکار بودم.

سهراب سپهری

اولین روز هفته بود، شنبه.
27ام دی ماه 1404. حدود دو هفته بعد از آن دو روز تلخ تاریخ معاصر.
اینترن بخش زنان بودم و کشیک آن شبم از ساعت ۱۲ نیمه‌شب شروع می‌شد.

از یکی از خبرخوان های داخلی این خبر را خوانده بودم که غروب امروز طولانی‌تر از روزهای دیگر برآورد شده است؛ نمی‌دانم موثق بود یا نه، اینترنت بین‌الملل هم وجود نداشت که بیشتر جست‌وجو کنم اما هر طور که بود به سرم افتاده بود که غروب آن روز را ببینم.

با دو نفر از دوستان راهی یک پارک طبیعی در خارج از شهر شدیم. شروع کردیم به پیمایش تا به نزدیکی تپه‌هایی که از دور مشخص بودند برسیم. حدود یک ساعت، شاید هم دو ساعت پیاده‌روی کردیم. و بالاخره به یک چشم‌انداز از بالا رسیدیم و حالا شهر زیر پاهایمان بود.

به ابرها نگاه می‌کردم که شکل طبیعی نداشتند؛ انگار تکه‌تکه شده بودند: در جاهایی از هم فاصله داشتند و در جاهایی دیگر به هم نزدیک و به هم دوخته شده بودند. آسمان عجیبی بود؛ انگار دلگیر بود و در عین حال بسیار فراخ و بزرگ‌تر از چیزی که می‌شد تصورش کرد. زیرانداز را پهن کردیم، نشستیم و شروع کردیم به صحبت و البته نوشیدن چای. همان تفریح قدیمی و لذت بخش همیشگی.

صحبت‌ها بیشتر از غم بود؛ غم این روزهای سخت، غم میهن، غم وطن، غم هم‌میهنان و آینده ای که نامعلوم بود. و ما با اینکه خوش بین نبودیم، اما هنوز هم امید در کلمات‌مان جای داشت.

کمی بعد، لحظه‌ای توجه‌مان به غروب آفتاب جلب شد. ساعت حدود 5:20 بعد از ظهر بود. کمی بعد احساس کردم این غروب با غروب‌های دیگر فرق داشت: غم‌انگیز بود و در عین حال بسیار بزرگ و با رنگ هایی خیره کننده. به دوستانم می‌گفتم این آسمان با آسمان‌های همیشه فرق دارد.

کمی بعد وسایل‌مان را جمع کردیم تا قبل از تاریک شدن هوا به ماشین‌ها برسیم. شروع کردیم به پایین آمدن از تپه‌ها؛ و در همین حین، آفتاب آرام‌آرام غروب می‌کرد و ما خیلی آرام نظاره‌گر آن بودیم. در حالی که پایین می آمدیم و  حدود 20 دقیقه با ماشین‌ها فاصله داشتیم، و خورشید هنوز کامل در زمین ذوب نشده بود، با صحنه‌ای مواجه شدیم که تا آن روز ندیده بودم:

***

***

***

به یک تابلوی نقاشی نگاه می‌کردیم. چشم‌اندازی که هیچ‌وقت مثلش را ندیده بودیم. یک آسمانی چندرنگ که قسمتی روشن، قسمتی تیره، قسمتی رنگی، قسمتی بی‌رنگ، قسمتی ابری و قسمتی صاف داشت. همه‌چیز در آن بود؛ انگار خیر و شر را با هم در خود داشت. مجموعه ای از تمام زیبایی‌ها  …

برای چند لحظه سکوت غالب شد و فقط خیره شده بودیم به آن آفتابی که در حال غروب بود و رنگ‌هایی که در آسمان پخش و پیچیده می‌شدند.

 

 

 

نمی‌دانم، شاید بعدها دیگر چنین آسمانی را نبینم؛
در حالی که این غم این روزها در دل‌مان بود، انگار آسمان هم با ما همدردی می‌کرد و این پیام همدردی را، به زیباترین شکل به ما ابلاغ می‌کرد.

این شعر گروس را هم دوست داشتم اینجا بگذارم. احتمالاً خوانده اید. اینجا هم باشد شاید یک بار دیگر خواندید، برای این روزهایمان و به امید طلوع دوباره این آفتاب.

زخم سینه‌ات را باز کردم
نشستم به تماشای آسمان!

تو را نمی‌توان نوشت

چرا که مثل رودخانه‌ای طولانی در جریانی
و همزمان که آفتاب
بر پاهایت طلوع می‌کند
در سرت غروب کرده است

تو را نمی‌توان نوشت

تو زیبایی
و این
هیچ ربطی به زیبایی‌ات ندارد

حرف نمی‌زنی!
چرا که می‌دانی
یک پرنده وقتی حرف می‌زند انسان است
وقتی سکوت می‌کند، آسمان


از کتاب«سه‌گانه خاورمیانه»، نشر چشمه
گروس عبدالملکیان



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© محسن خاوری | بهار 1404