وارد اتاق شدم. روی اولین صندلی که دیدم نشستم. روبرویم اتندینگ زنان نشسته بود که از چهره‌اش معلوم‌ بود که تازه از خواب بیدار شده و کشان کشان تا اینجا آمده‌ تا آزمون شفایی از قبل تایین نشده ما را بگیرد.

پرسید:
«خانم ۵۹ ساله‌ای که ۱۰ سال از یائسگی‌اش گذشته‌ است با لکه بینی مراجعه کرده است، از اول بگو که چه اقداماتی برایش انجام می‌دهی؟» …

بخش زنان و مامایی را در آذر و دی ماه ۱۴۰۴ در مرکز زنان و زایمان حضرت زینب دزفول گذراندم.

روتین آموزشی در اینجا اینطور بود که مورنینگ ها و راند ها  با حضور استاد و اینترن و استاجر ها برگزار می‌شد. رزیدنتی وجود نداشت و در راند و مورنینگ ها استاجر ها کیس ها را ارائه می‌دادند و پاسخگوی سوالات اساتید بودند و پشتیبان آنها هم اینترن ها بودند.

وقتی استاجر های زنان را می‌دیدم یاد روزهای کارآموزی خودم می‌افتادم.

استاجری بخش زنان، یکی‌ از بدترین بخش‌های دوران کارآموزی‌ام بود.
روتین بخش برایم غیرمنطقی بود، با اساتید ارتباطی برقرار نمی‌کردم، بیماران را درست حسابی نمی‌دیدم و درک نمی کردم چرا در این بخش اینقدر مجبورم دنبال علت آن همه سخت‌گیری بی‌ثمر باشم. برنامه آموزشی بسیار شلوغ بود اما خروجی این کارخانه شلوغ و پر زرق و برق – از نظر مدیرگروه – بجز استیصالی بالاتر از متوسط چیزی که همه‌ی استاجر ها در بخش های دیگر‌ تجربه می‌کنند، نبود.

اما آن روزها با تمام سختی هایشان گذشتند؛ و حالا اینترن زنان شده بودم.

دوران اینترنی یا کارورزی در اینجا، بسیار با دوران کارآموزی متفاوت بود. ای‌کاش می‌توانسم بنویسم، بهتر از کارآموزی بود، اما این چنین نبود. اینترنی‌ام در زایشگاه، بخش جراحی زنان و مادران پرخطر به چیزی بیشتر از نوشتن و تکمیل کردن پرونده‌ها نگذشت.

و تا حالا اگر از اینطرف بوم افتاده بودیم، حالا از آنطرف بوم در حال افتادن بودیم.

اگر‌ مهم‌ترین قسمت یادگیری در دوران اینترنی را : گزارش شرح حال و معاینات به پزشک آنکال و دریافت دستورات، و به طورکلی «فیدبک گرفتن» در نظر بگیریم؛ عملا‌ً همچین چیزی در این بخش وجود نداشت. تمام کارها برعهده ماما، پرستاران و متخصصان زنان بود.

البته که برای ما پسران محدودیت بیشتر هم بود. طوری که طی این مدت، خیلی اوقات حتی یک مکالمه معمولی هم با بیماران و مراجعه کنندگان شکل نمی‌گرفت. و از این موضوع خیلی ناراحت بودم.

مجبور بودم خودم برای خودم روتینی تنظیم کنم و این روتین از قبل تعیین شده خسته کننده را – حتی اگر شده اندکی – تغییر بدهم.

درس ها و مباحث زنان را دوست داشتم. برایم قابل فهم بودند و کتاب‌مان هم (بکمن 2024) کتاب روان و جمع و جوری بود.

اول از همه یک فایل از داروهای پراستفاده در این بخش تهیه کردم. لینک دانلود فایل را پایین می‌گذارم:

داروهای پرکاربرد بخش زنان

و بعد شروع کردم به خواندن مباحث مامایی، اول از همه شایع ترین کیس ها را خواندم. پره اکلامپسی و EP و … و بعد که اورژانس ها را تاحدودی جمع کردم نشستم و از اول کتاب را خواندم و سعی کردم مباحث Basic را آنطور که همیشه می‌خواستم بفهمم. فیزیولوژی بارداری، تغییرات هورمونی، دلیل پشت هر چیزی که زمانی در استاجری فقط حفظ می‌کردم. و بعد از آن در اوایل ماه دوم اینترنی زنان، مباحث ژنیکولوژی را خواندم. و در نهایت آنچه یک GP باید از مباحث زنان و مامایی بلد باشد را مطالعه کردم.

در کشیک هایم هم با اینکه عملاً هیچ کیسی را نمی‌توانستم ببینم سعی می‌کردم نقشی حتی اگر شده جزئی (در حد محاسبه سن حاملگی) انجام بدهم تا شاید کارها کمی سرعت بگیرند و یا با ماما ها درباه تجربه‌شان صحبت کنم به دغدغه ها و دنیایی که در سر داشتند گوش بدهم.

با وجود استاجر ها همه چیز بهتر می‌شد.

می‌توانستم با آنها درباره بیمارها (همان هایی که اصلا ندیده بودم و بعضاً اجازه نداشتم ببینم) صحبت کنم، و یادگیری‌ام را عمیق تر کنم. البته بجز یک یا دوتایی از آنها، مابقی معمولاً یا نبودند و یا در حال فرار بودند. و حالا در این بخش مثل بخش های قبل از «نعمت استاجرهای پیگیر» چندان برخوردار نبودم.

در دوران اینترنی‌ام، حضور استاجر ها باعث می‌شد دقیق‌تر و پرانرژی‌تر باشم. حواسم را به کلماتی که استفاده می‌کنم بدهم، هر روز مطالعه داشته باشم، پیگیر و پرسشگر باشم و یاد بگیرم که چطور همان اندک چیزهایی که بلد بودم، یاد بدهم.

خیلی از روزهای خوبم در بیمارستان را مدیون استاجرها بودم.

با این وجود تا جایی که می‌توانستم با همان چند دانشجوی پزشکی مشتاق بخش زنان سعی می‌کردم صحبت کنم و با هر زبان و طریقی که بود بگویم که چقدر اینکه پزشکی را حتی با وجود تمام نفهمیدن ها دوست دارند برایم ارزشمند است و خودم هم در همین شرایط هستم.

طی این دوره دو ماهه بار ها به چندین نفرشان گفتم که : «چقدر خوب کیس ها را ارائه می‌دهید، چقدر خوب فکر می‌کنید، چقدر خوب است که مثل یک ساعت رومیزی آلارم‌دار دقیقاً سر ساعت می‌رسید و …»

بعضی از آنها سوالاتی در سر داشتند که با من مشترک بود و چه چیزی بهتر از اینکه با کسی هم صحبت بشوی که سوال های مشترکی با هم دارید.

سوالات ما را به هم نزدیک می‌کند، جواب ها ما را از هم دور می کند …

 

البته خودم هم این مدت از متوسط روزهای دیگرم خسته تر و کم‌حوصله‌تر بودم.

اتفاقات دی ماه 1404 و آن پنجشنبه و جمعه فاجعه بار، حال و وضعیتم را بدتر هم کرده بود و وقتی که دیگر به خودم آمدم، زمان خداحافظی ام با این بخش رسیده بود …

شاید پیدا کردن دوستان جدید در بین استاجر ها و آشنا شدن با ماما ها بهترین اتفاق این دو ماهم در بخش زنان بود.
در روزهای استاجری نمی‌توانستم هیچ ارتباطی با ماما ها برقرار کنم، و حالا می‌دیدم که در بعضی از کشیک هایم که خلوت تر بودن، چندین ساعت مشغول صحبت کردن از کتاب ها و فیلم هایی که خوانده و دیده‌ایم بودیم.

البته این اواخر در زایشگاه به خوش کشیکی هم معروف شده بودم.
و حداقل همین که وقتی وارد تریاژ می‌شدم سریع ازم نمی‌پرسیدند تا کی اینجا هستی و نفر بعد تو کیه؟ جای خوشحالی داشت.

***

بعد از اینکه پرسش و پاسخ تمام شد،
بلند شدم، از آن اتندینگ – که بسیار هم سخت‌گیر بود – تشکر و خداحافظی کردم و از اتاق خارج شدم.
سومین بخش اینترنی‌ام تمام شده بود و مثل دو بخش قبل، نمره کامل را از گروه اساتید گرفته بودم، اما اینبار هم درست مثل بخش های قبل، آخرین علتی که برای آن حال خوب می‌توانستم برای خودم پیدا کنم همان عددی بود که جلوی اسمم می‌نوشتند.

وقتی آخرین کشیکم را در اورژانس مامایی گذراندم و با پرسنل و ماما های آنجا خداحافظی کردم،
احساس کردم همزمان با رفتنم از آنجا، چیزی خاص به من داده شده بود،
چیزی که قرار نبود از دست بدهم
همان چیزی که این دو ماه و تمام خاطراتش را برایم زنده نگه می‌داشت …

و آن زمان که روی پل معروف بین دو بیمارستان زنان و جنرال قدم می‌زدم تا به در خروجی برسم،
یک بار دیگر به این فکر کردم که:

«بزرگترین موهبتی که زندگی به آدم میدهد،
کار کردن در حرفه‌ای است که ارزشش را دارد.»

 

آذر و دی 1404

 



دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

© محسن خاوری | بهار 1404